![]() |
![]() |
|
| راز |
من از نهایت شب حرف میزنم... من از نهایت تاریکی... و از نهایت شب حرف میزنم...
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان، چراغ بیاور... و
یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 9:58 PM توسط مریم رجبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
××××××××××××××××××××××××××××
من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم... ×××××××××××××××××××××××××××× |
| نوشته های پیشین |
|
87/04/01 - 87/04/31 86/07/01 - 86/07/30 |
|
RSS
|